مرتضى مطهرى
815
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
است كه اخلاق را بهطور كلى نسبى دانستن مساوى با انكار اخلاق است ، كه فعلًا اين بحث براى ما مطرح نيست . آنوقت براى انسان از نظر وجود اجتماعى يا بگوييم از نظر جامعهء انسان هم همين مسئله مطرح است . آن كسانى كه دربارهء اخلاق يك نوع اطلاق قائل هستند مدعى هستند كه اصولى كلى و ثابت كه به منزلهء مدارهاى انسانيت است معيارهايى است كه همهء انسانها بايد براساس همين معيارها ساخته شوند و بيرون از اين معيارها بودن ضد انسانيت است . يا به تعبير ديگر : خود انسانيت يك امر نسبى نيست ( چون اخلاق يعنى انسانيت ، در مقابل حيوانيت ) يعنى اينچنين نيست كه مثلًا در چند هزار سال پيش موسى بودنْ اخلاقى بود و فرعون بودن ضد اخلاق ، ولى بعد وضع عوض بشود ، فرعون بودن اخلاق بشود و موسى بودن ضد اخلاق . در هزار و چهارصد سال پيش ابوذر بودن اخلاق باشد و معاويه بودن ضد اخلاق ، يعنى ابوذر بودن انسانيت باشد و معاويه بودن ضد انسانيت ، بعد از اين مدت قضيه برعكس شود ، معاويه بودن انسانيت باشد وابوذر بودن ضد انسانيت . نه ، انسانيت مثل يك كادرى است كه انسان با اين كادر بايد پرورش پيدا كند . خيلى چيزها تغيير پيدا مىكند ولى انسانيت عوض نمىشود كه روزى انسانيت يك چيز باشد روز ديگر چيز ديگر باشد . بله ، در انسانيت ممكن است كه كسى كاملتر باشد ولى اين معنايش خروج از آن كادر معين نيست . از زمانى كه انسان روى زمين آمده است ، از همان آدم و فرزندانش هابيل و قابيل ، آن منطق هابيل بودن منطق انسانيت است و منطق قابيلى منطق ضد انسانيت است ؛ اينكه دو نفر يك عمل را انجام بدهند ، عمل يكى صحيح و درست و مقبول از آب دربيايد و ديگرى كار خودش را ناصحيح انجام بدهد ، بعد حسادت ببرد به آن كسى كه كار صحيح انجام داده و بگويد تو چرا كار صحيح انجام دادى ، تو مىبايست مثل من بد انجام بدهى كه با همديگر برابر باشيم ، حالا [ كه ] تو كار صحيح انجام دادى [ و ] نتيجه اين شده كه تو از من پيش افتادى و من از تو عقب افتادم من تو را مىكشم . إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قالَ إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ « 1 » . هابيل به قابيل گفت : خدا كه در اينجا تبعيض قائل نشده كه عمل يكى را قبول كرده از ديگرى قبول نكرده ، خدا بهطور كلى آن عمل قربى و عبادتى با تقوا را مىپذيرد [ و عمل ] بى تقوا را نمىپذيرد . تو هم مىخواستى باتقوا باشى عمل تو را هم مىپذيرفت . قابيل گفت : خير ، من تو را خواهم كشت . او برعكس ، گفت : لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي ما أَنَا بِباسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ « 2 » من چنين تصميمى ندارم ، من نمىخواهم دست به روى تو دراز كنم . اين منطق منطق يك آدمى
--> ( 1 ) مائده / 27 . ( 2 ) مائده / 28 .